|
صدای خمیازه ی تو می آید ... سوکت شب را میشکنی ..... و به کارت ادامه میدهی ، انگار که نه انگار ........ آیا با من لج کرده ای ؟ چه میخواهی ؟ از کجا میدانی ؟ چرا به خانه نمی آیی ؟ آیا یادت می آید ؟ تو از من میپرسیدی ؟ تو فقط سوال میکردی ! من جواب بودم نه چیز دیگر ! تو را نمی شناسم !!! اینجا چه خبر است ؟؟ همه چیز انگار در آرزوی برعکس شدن است ! آیا میفهمی ؟ شاید خدا یکی از آرزوهایم را برآورده کرده !
آری اینها سخنان انسان گذشته با افکارش بود ! آیا او میداند که در خواب و خیال است ؟ او به مانند بچه ای که در آغوش مادر است در آغوش رویایی عجیب به آرامی خفته است ....
و آرزوهایش را در قالب کلماتی باور نکردنی بیان میکند ! او در خواب است ... خواب ......
از چهره ی مایوسش میتوان ترس از بیدار شدن و نوشتن داستان هایش را در غم افکارش ، دید ! اما او در خواب هم میداند که روز دیگری با ورق خوردن گذشته ها در انتظارش است ....
آری اینها غم انگیز است ! اینها تاثیر گذار است ! اینها لحظه به لحظه در گذشته دویدن است ! آیا اینها زیبایی با خود بودن است ؟ |